تبليغاتX
یاد داشت های من

avili1361

مهدی قمی

avili1361

http://avili1361.blogfa.com

یاد داشت های من

یاد داشت های من

یاد داشت های من

من، نیمه تاریک ماه هستم. من، سکوت را دوست دارم فقط بخاطر ابهت بی پایانش... فریاد را می پرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش... فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر "فلک کج مدار" ... و تنها پاییر را می پرستم بخاطر عدم احتیاج، بی اعتنایی اش به بهار... دیریست كه با ما سخن به درشتی گفته اید خود ایا تابتان هست كه پاسخی در خور بشنوید؟؟؟؟؟؟؟

یاد داشت های من

یاد داشت های من
دیریست كه با ما سخن به درشتی گفته اید خود ایا تابتان هست كه پاسخی در خور بشنوید؟؟؟؟؟؟؟

به ياد آرزوهايي که ميميرند سکوتي ميکنم سنگين تراز فرياد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:46 توسط مهدی قمی |
بیسکویت سوخته
زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد. وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت: ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!)) زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر– و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد.  و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی. چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد. ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!   ((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.)) بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.! 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 11:17 توسط مهدی قمی |
برداشت آزاد آزاد

 

۱-   روفیا، بهمن سال ۸۷ برای من فقط یک اسم بود، اسمی که از زبان یک آشنای قدیمی شنیده بودم اما از زمانی که سند صفحه ۲ شناسنامه ام به نام اش کلید خورد (دقیقا ساعت ۱۶:۴۵ دقیقه روز دوشنبه ۲۹ تیرماه ۱۳۸۸) دیگه برای من یک اسم نیست. همسر یا به عبارتی یک همسفر خوب که قرار با هم تا آخر این جاده بریم. حتما هم تا آخرش با هم هستیم نتیجه اینکه خوشحال ام از اینکه در انتخابم اشتباه نکردم

۲-   بعد از چهارسال کار کردن تو روابط عمومی بورس کالا و علاقه ام به خبر و خبرنگاری فکر می کردم که باید آینده کاری رو برای رسیدن به این هدف برنامه ریزی کنم اما یه جابجایی ساده مسیر کاری ام رو توی یک جاده دیگه ای قرار داد امور اداری، البته هیجان کار خبرنگاری رو نداره اما کم کم داره ازش خوشم میاد. نتیجه اینکه کمی ترس و نگرانی رو از بابت آینده کاری ام احساس می کنم و گاهی اوقات فکر می کنم ای کاش همون روابط عمومی می موندم

3-   روی صفحه نمایش کیلومتر ماشین ام عدد ۰۰۰/۴۰ هزار ثبت شده اون هم برای یکسال، خواهشا نپرسید که باهاش کجا رفتم نتیجه، با اینکه دو سه باری تصادف کردم و شش و هفت باری جریمه شدم و کلی هم توی ترافیک موندم اما از اینکه هر روز به صورت تک سرنشین میام بیرون هیچ عذاب وجدانی از بابت ترافیک و آلودگی هوا ندارم

4-   هر کسی غیر از احمدی نژاد نظری بود که درباره انتخابات داشتم، اما الان به این نتیجه رسیدم که از این پس دیگه درباره هیچ انتخاباتی نظری نداشته باشم. وقتی نظری مهم نیست حالا به هر دلیلی پس بیانش هم ضرورتی نداره به قولی سری که درد نمی کنه دستمال نمی بندن، نه حوصله دردسر دارم نه رای دادن

پی نوشت: دلم می خواست برای هر کدم از این موضوع های بالا یه مطلب اینجا بنویسم اما چون وقتش رو ندارم به طور خلاصه از هر کدوم نوشتم حالا برداشت شما از این مطالب آزاد آزاد

هر چه می خواهی فکر کن

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 16:27 توسط مهدی قمی |
بهار سبز در راه است
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:29 توسط مهدی قمی |
تایتانیک ایرانی
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 12:49 توسط مهدی قمی |
هم سفر

هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم

چهل نامه کوتاه به همسرم اثری از نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:5 توسط مهدی قمی |
تا خدا خداست .......

الو سلام می تونم با خدا صحبت کنم؟

شما؟
یه مزاحم آشنا که هزار دفعه است این شماره رو گرفته، مهم نیست چند بار دیگه هم این شماره رو بگیرم یا پشت خط انتظار بمونم می خوام باهاش صحبت کنم مگه خودش نگفت پاسخ سلام واجب
به ما که رسید ، حساب بنده ها جدا شد؟
الو. ...
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من يا که عيب سيم هاست؟
صدا تون نمیاد کمي بلندتر حرف بزنید آخه گوش هام خیلی وقت پر شده از هیاهو

فکر کنم صداي من خوب و صاف و واضح باشه
اگر اجازه بدی می خوام برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل می خواد برات کمی گریه کنم تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته من خانه ي شماست

خدا جون اینجا به نام شما می خورن، می برن، می زنن، می کشن، و ......
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره

تا خدا خداست

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:50 توسط مهدی قمی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا