یاد داشت های من
دیریست كه با ما سخن به درشتی گفته اید خود ایا تابتان هست كه پاسخی در خور بشنوید؟؟؟؟؟؟؟
این عکس رو مطمئنا همه شما یک بار دیدید شاید هم بیشتر، اما یه چیزی که همیشه فکر من رو مشغول کرده این بود که اسم این مردی که از این حرکت اش خوشحال و راضی چیه؟ کجا زندگی می کنه؟ سرنوشتش چی بود و اون زمان چه حسی داشته و الان نظرش چیه خیلی دنبال این موضوع گشتم اما چیزی پیدا نکردم و نشستم تمام احتمالات رو از سرگذشت این مرد خندان در عکس نوشتم! انشالله که عاقبت به خیر شده باشه! 1-احتمالا 1 سال پس از انقلاب به جرم عضویت در گروهک های ضد انقلاب دستگیر و پس از تحمل یک سال زندان در سال 1360 اعدام شد. 2- ممکن با شروع جنگ تحمیلی به جبهه اعزام شد، او پس از 4 سال حضور مداوم در جبهه به افتخار جانبازی 75% نایل شد, هم اکنون در یکی از مراکز بهزیستی و در شرایط بد روحی زندگی میکنه. 3- شاید چندی پس از انقلاب به عنوان رییس جمهور برگزیده شد وی سرانجام مدت کوتاهی پس از رسیدن به مقام ریاست جمهوری از کشور فرار و به خارجه پناهنده شد. هنوز از نحوه فرار ایشون با اون سیبیل اطلاعی در دست نیست. 4- احتمالا 10 سال پیش با تشکیل یک باند تبهکارانه به شغل شریف سرقت مسلحانه پرداخت که در پی دستگیری در سال 1385 محکوم و در ملا عام اعدام شد. 5- ممکن پس از انقلاب به کار کارگردانی روی آورد او پس از ساخت چندین فیلم انقلابی به دلیل عدم التزام به آرمانهای انقلاب در ایران ممنوع الکار شد. اکنون مقیم یکی از کشورهای همسایه و سرگرم ساخت جدیدترین اثر سینمایی خود به نام فلسفه وجودی اونجای خانم خوشگله میباشد. 6- پس از پیروزی انقلاب و به دنبال فروش تمامی گاو و گوسفندان خود به تهران مهاجرت کرده و بنگاه معاملات ملکی هوشی و شرکا را تاسیس کرد، گفتنیست که نامبرده امروزه مالک بیش از 60 برج و ویلا در تهران و شمال بوده و از پیمانکاران اصلی طرح بزرگراه تهران-شمال میباشد. 7- شاید کارمند اداره بیمه شده باشه و 5 سال پیش در پی شکایت همسایه و پس از اعتراف به ایجاد رابطه غیر مشروع با اقدس زن همسایه بازداشت و در ملا نیمه عآم سنگسار شد. 8-احتمالا 6 سال پس از انقلاب و برای فرار از خدمت مقدس سربازی به صورت قاچاق از کشور خارج و پس از 2 سال آوارگی در ترکیه موفق به اخذ پناهندگی از سوئد شد وی هم اکنون صاحب یک پیتزا فروشی در شهر استکهلم میباشد. 9- شاید پس از تکمیل دروس فقه به لباس روحانی ملبس شد، البته نامبرده 10 سال پیش به جرم شرکت در یک کنفرانس خارجی و مشاهده عضو شریف یکی از تماشاچیان خلع لباس و زندانی شد. 10- فرد مورد نظر پس از انقلاب به فعالیت در ضمینه طنز پردازی پرداخت وی پس از سالها نویسندگی و خلق آثار طنز مجبور به ترک کشور و اقامت در فرنگ شد، طبق آخرین اخبار رسیده کلیه آشنایان و دوستان نگران سلامتی هوشنگ خان هستن و به ایشون توصیه میکنن که کمی بیشتر به فکر سلامتی خودشون باشن و انقدر از دست الف نون حرص نخورن. 11- مرد خندان پس از طی سریع مدارج ترقی به ترتیب از مسئول آشپزخانه کمیته انقلاب، مسئول هماهنگی دانشجویان اخراجی دانشگاه دهلی نو، استانداری، معاونت فرهنگی شهرداری ابر کوه، معاونت وزیر، و سرنجام به سمت وزارت امور خارجه منصوب شد. وی هم اکنون مشغول گسترش روابط دوستانه ایران و ونزولا میباشد. 12- و اما آخرین سرنوشت و محتمل ترین گزینه از نظر من; ایشون پس از سالها خدمت در آموزش و پرورش در سال 1376 در حالی که اجاره نشین بود بازنشست شد، او سپس روزها به مسافر کشی و شب ها به کار در تاکسی تلفنی سر کوچه پرداخت. پسر بزرگ خانواده 3 سال پیش به دنبال فعالیت سیاسی از دانشگاه اخراج شد و فعلاً مشغول فروش سی دی های تصاویر گرفته شده از زندگی خصوصی همسایه ها میباشد، پسر کوچکش هم 3 ماه پیش در اثر مصرف همزمان کرک و اکستاسی سنکوب کرد و جوون مرگ شد, دختر 16 ساله اش 2 سال پیش از خونه فرار کرد و فقط چند باری خبرش از دور و بر پارک ملت به خانواده رسید، ضمناً همسر ایشون هم 7 سال پیش به دلیل این که ایشون نتونست مخارج عمل زیبایی بینی خانوم رو تهیه کنه طلاق گرفت، و اما خود مردان خندان عکس هم 3 شب پیش بعد از دیدن همین عکس قدیمی خودش و پس از نثار چند تا فحش آبدار به خودش و جد و آبادش دق کرد و مرد. شما چی فکر میکنین ؟ نصف مطلب رو از سایت های مختلف کپی کردم، اسم سایت ها یادم نیست به بزرگی خودتون ببخشید تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست دارم تو را برای دوست داشتن دوست دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم به خاطر نابودی توهم و خیال دوست دارم تو را برای دوست داشتن دوست دارم تو را به خاطر دود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای بنفشیه بنفشه ها دوست دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست دارم تو برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست دارم تو را برای دوست داشتن دوست دارم تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ... دوست دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم... دوست دارم شهری بود كه در آن همه چیز ممنوع بود. و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف میرفتند و اوقات خود را با بازی الك دولك میگذراندند. و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گله و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند. سالها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچیها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه میتوانند هر كاری دلشان میخواهد بكنند.جارچیها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:"آهای مردم!آهای...!بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست."مردم كه دور جارچیها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولكشان را از سر گرفتند.جارچیها دوباره اعلام كردند:"میفهمید؟شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان میخواهد ، بكنید."اهالی جواب دادند:"خب!ما داریم الك دولك بازی میكنیم."جارچیها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلا انجام میدادند و حالا دوباره میتوانستند به آن بپردازند. ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولكشان ادامه دادند؛بدون لحظهای درنگ.جارچیها كه دیدند تلاششان بینتیجه است، رفتند كه به امرا اطلاع دهند.امرا گفتند:"كاری ندارد!الك دولك را ممنوع میكنیم."آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بیدرنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند بازی/داستانی از ایتالو كالوینو تظاهرات خونین ۱۷ شهریور تهران ۳۰۸ کشته و مجروح داشت: همانطور که طی اعلامیه دولت به استحضار عموم رسید، به منظور جلوگیری از خونریزی و تظاهرات غیرقانونی و به منظور حراست از وجودیت ملی و جان و مال افراد ملت، مقررات فرمانداری نظامی در بعضی از شهرهای کشور از ساعت ۶ بامداد ۱۷/۶/۱۳۵۷ برقرار شد. معذالک امروز صبح در میان تظاهر کنندگان تعدادی معلوم الحال که روشن است با پول و نقشه خارجی عمل کرده، با مواد آتش زا به نام کوکتل مولوتف و کارد و چاقو در نواحی مختلف شهر به تعرض به جان و مال مردم پرداخته و چندین محل را به آتش کشیدند. متاسفانه طبق آماری که از بیمارستان های مختلف رسیده، این وقایع ۵۸ کشته و ۲۰۵ مجروح داشته است. پیاده آمده ام زندگی رویایی بیش نیست... پارو بزن، پارو بزن قایقت را پارو بزن، پارو بزن قایقت را پارو بزن، پارو بزن قایقت را پارو بزن، پارو بزن قایقت را پارو بزن ، پارو بزن قایقت را پارو می زنیم ، پارو،پارو،پارو ما فقط پارو می زنیم، پارو می زنیم قایقمان را پارو بزن، پارو بزن قایقت را
منبع:اطلاعات ۸۰ سال، جلد اول(۱۳۵۷- ۱۳۰۴)، صفحهء۳۴۸.
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی
به ارامی، در مسیر رودخانه
شاد و بی خیال
که زندگی رویایی بیش نیست.
از میان فاضلاب های سمی
شاد و بی خیال
با لبخند.
به ارامی، در مسیر رودخانه
و به مواد شیمیایی
که اب را به رنگ سبز در می اوردند، نگاه کن.
از میان روغن های ریخته
شاد و بی خیال
(به راستی) خوش نمی گذرد؟
به ارامی، در مسیر لجن زار
و به ماهی های کوچک
که می میرند و روی اب شناور می شوند، نگاه کن.
شاد و بی خیال، از میان روغن های ریخته لاستیک های کهنه، مفتول های زنگ زده
قوطی های ابجو، ظرف های کیک
فنجان های پلاستیکی و ورقه های الومینیومی.
به ارامی، از میان پلیدی ها.
و هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس
حتی ذره ای به این موضوع اهمیت نمی دهد.
به ارامی ، در مسیر رودخانه
شاد و بی خیال
که زندگی رویایی بیش نیست.
| Design By : Night Skin |


