تبليغاتX
یاد داشت های من




















یاد داشت های من

دیریست كه با ما سخن به درشتی گفته اید خود ایا تابتان هست كه پاسخی در خور بشنوید؟؟؟؟؟؟؟

از بچگی تنها تصوری که از عید داشتم اسکناس های هزاری بود اونم نو و تاه نخورده ، من عاشق عیدی گرفتن بودم مبلغش برام مهم نبود فقط دوست داشتم عیدی بگیرم، اولین عیدی که میگرفتم تازه بوی عید به مشامم می رسید و می فهمیدم که عید اومده. اما یه چند ساله ای که نه تنها عیدی گرفتنم قطع شده، بلکه افتادم رو دور عیدی دادن. اصلا نمی فهمم که عید می آد که تمام می شه، همش منتظرم که یه نفر بهم عیدی بده اما هر سال بدتر از پارسال

یادش بخیر مادربزرگم سرلیست عیدی هام بود، بنده خدا تازه ورژن عیدی دادنش افتاده بود تو ۲ هزاری و ۵ هزاری که یدفعه ترکمون کرد و رفت ، خدا بیامرزدش. خیلی دوست داشتنی بود.

نمی دونم چرا تا بحث عیدی دادن پیش می آد نا خودآگاه تصویر تمام کسی که ازشون عیدی می گرفتم جلوی چشم هام ردیف می شه، آدم هایی که الان دیگه توی این دنیا نیستن مادربزرگم، پدربزرگم، داییم، مادرم و خیلی های دیگه که فقط یه خاطره ازشون برام مونده.

خاطرهایی که هر کدمشون برام حکایت داستان شب رو پیدا کرده و تا یکیشون رو به یاد نیارم خوابم نمی بره.

سال داره عوض می شه، همه چیز داره نو می شه، اما نمی دونم چرا زخمه های کهنه من نو شدن دلم برای تمام کسی که از دستشون دادم تنگ شده، دلم می خواد یه بار دیگه ببینمشون حتی تو خواب ازشون عیدی بگیرم  تا بوی عید یه بار دیگه حس کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط مهدی قمی| |

معلم

معلم پای تخته داد میزد


صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش
به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها ،


لواشک بین خود
تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای (( جوانان )) را ورق میزد


برای
اینکه بیخود های وهوی و با آن شور بی پایان ،

تساوی جبری را نشان می
داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک


غمگین
بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است
.

از میان جمع شاگردان
یکی برخاست ،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد
...

به آرامی سخن سر داد
:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره
گشت و

معلم مات بر جا ماند


و او پرسید : اگر یک فرد انسان، واحد یک
بود

.
آیا باز یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهوشی بودو سوالی سخت
.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود


و او با پوزخندی گفت
:

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود


آنکه زور و زر داشت بالا بود و
آنکه

.
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود


اگر یک فرد انسان،
واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود


وان سیه
چرده که مینالید پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود


این
تساوی زیرو رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود


نان و مال
مفتخواران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد
؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد
؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟


یک اگر با یک برابر بود


پس
چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
:

بچه ها در
جزوه های خود بنویسید :

 
یک با یک برابر نیست 
 .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط مهدی قمی| |

                                                         من دروغگو نیستم

ده سالم بود. که مجبور شدم از تمام رویاهای دوران کودکی دست بردارم و به شغل شریف چوپانی مشغول بشم. شدم چوپون ده و باید هر روز صبح زود بیدار می شدم گوسفندای ده رو جمع می کردم و به بالای تپه می بردم اونجا تک وتنها می نشستم از بالا به آدم های ده که با هم دسته جمعی کار می کردند می گفتن و می خندیدن نگاه می کردم. و حسرت می خوردم.

خیلی دلم می خواست که من هم اونجا بودم اما نمی شد. آخه گوسفند را چی کار می کردم. نمی تونستم که اونها رو تنها بزارم. من پول می گرفتم که از اونها مراقبت کنم. تو همین فکرا بودم که یه لحظه با خودم گفتم اگه من نمی تونم برن پیش اونا خوب اونا بیان این بالا پیش من، ولی آخه چه جوری؟ باید کاری می کردم که اونها  رو دسته جمعی می کشوندم این بالا.

اره خودشه پیدا کردم باید بلند فریاد زدم گرگ! گرگ!

نقشه من فراتر از اون چیزی که فکر می کرد موفقیت آمیز بود آدمای ده دست از کار کشیدن و داس و چهار شاخ برداشتند و به سمت من اومدن، نمی تونید تصور کنید که من چه حسی داشتم مثل اینکه جام جهانی رو فتح کرده بودم زانوهام رو زمین گذاشتم، مشتهام رو گره زدم و به بالای سرم بردم و پیروزمندانه فریاد زدم اینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننه!

نمی دونم چرا آدم های ده تا دیدن از گرگ خبر نیست، عصبانی شدن و از دور من متفرق شدن بدون اینکه کسی از من بپرسه دلیل این کارت چی بود؟

من تنها بودم و از تنهایی نفرت داشتم و را چاره هم همین بود که فریاد بزنم گرگ! گرگ! دوران تسلسل شروع شد من فریاد گرگ گرگ سر می دادم و هر دفعه تعداد کمتری به بالای تپه می آمدن تا جایی که دیگه کسی به سراغ نیومد و آقا گرگ از فرصت استفاده کرد و تمام گوسفند ها رو خورد. و من تنها از بالای درخت تماشا می کردم.

خلاصه سرتون رو درد نیارم وقتی دیدم دیگه گوسفندی نیست که من به خاطرش به بالای تپه برم خوشحال شدم و رفتم تو جمع تا از تنهایی در بیام اما دیگه کسی منو تحویل نمی گرفت منو دروغگو خطاب می کردند و شده بودم آیینه عبرت هم ولایتی هام، دقایق تک و تنهایی من بیشتر شد و من هر روز گوشه نشین تر از روز قبل می شدم اینها هم که دست بردار نبودن انگ دروغ گو بودن بهم چسبودن و من تبدیل به نقش اول منفی کتاب های فارسی شدم. و هنوز هم که هنوزه دست بردار نیستند.

خودتون با این دفاعیه ناقص من قضاوت کنید. جرم من اینقدر سنگین بوده که باید این مجزات رو براش ببرن، اگه اینطوری پس چرا خیلی از آدمای دیگه که دروغ جزی از عادت روزانه شده باید راست راست تو خیابون ها بگردن و انوقت من بابت دو کلمه ساده سال ها تو کلاس درس بشم آقا بده. چرا چون شهرستانی ام؟

به اطراف تون نگاه کنید. در روز چه قدر دروغ می شنوید. از وکیل و وزیر گرفته تا آدم های معمولی و فرصت طلب همشون برای اینکه کارشون راه بیافته دروغ می گن و سر آخر هم خودشون رو توجیح می کنند. که نه دروغ نبوده نیمی از حقیقت بوده، و خیلی چیز های دیگه

تر و خدا دست برداری من جای شما خجالت می کشم. من به خاطر یک دروغ کوچیک ترور شخصیتی کردید ولی خودتون تا دروغ نگید شب خواب تون نمی بره.

 لطفا نام من رو از کتاب ها پاک کنید و دنبال یه دروغ گوی دیگه بگردید من دروغ گو نیستم 

   پیوست:

 دو سه روز پیش یه بنده خدایی داشت از برنامه های اقتصای خودش دفاع می کرد. و یه حرفای غریبی می زد. نمی دونم شاید باورش برای من سخت بود ولی اون بنده خدا راست می گفت. حتما اون راست می گفت مگه میشه ایشون دروغ بگن استغفرالله روم به دیوار مگه ایشون چوپون هستن

پیوست۲: نوشته بالا هم هیچ ربطی به ایشون نداره من هم شدیدا هر گونه سو استفاده رو محکوم می کنم 

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط مهدی قمی| |

من نمی دانم این چه اصراری است که اهل هنر دارند در نبوسیدن دست قدرت!"

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:40 توسط مهدی قمی| |


Design By : Night Skin