تبليغاتX
یاد داشت های من




















یاد داشت های من

دیریست كه با ما سخن به درشتی گفته اید خود ایا تابتان هست كه پاسخی در خور بشنوید؟؟؟؟؟؟؟

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
و دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل
از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:59 توسط مهدی قمی| |

این روز ها که اخبار رو پیگیری میکنم ناخودآگاه یاد دوران مدرسه فصل امتحانات و تقلب و ... می افتم

یادش بخیر یه استادی داشتیم که می گفت: هر کسی که بتونه تقلب کنه و نمره اش رو بگیره نوش جونش

نوش جونش هر کی تقلب کنه و نمره بیاره!

 

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 14:32 توسط مهدی قمی| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:23 توسط مهدی قمی| |

نگاه ام به روی میز افتاد :

چه سیب های قشنگی !  

حیات نشئه تنهایی است. اما من دیگر تنهایی را نمی خواهم

پرسید:

قشنگ یعنی چه؟ تنها برای چه؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

اشکال یعنی عشق  

و عشق ، تنها عشق

و عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر

و من تو را به شرافت و اعجاز عشق دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:43 توسط مهدی قمی| |

توی آمریكا، با هم مسابقه میدن!

توی فرانسه، همه همزمان شروع به حرف زدن می‌كنن!

توی ایتالیا، در مورد مد عینك و لباس جدیدشون بحث می‌كنن!

توی آلمان، درباره سیاستهای دولت حرف می‌زنن!

توی پاكستان، یه باند قاچاق تریاك تشكیل میدن!

توی عراق، برای حمله به سربازهای آمریكایی نقشه می‌كشن!

توی افغانستان، اگه پول نداشته باشن كار می‌كنن و اگه پول داشته باشن می‌خوابن!

توی آذربایجان، یه بطری آب پرتقال می‌خرن و با هم می‌خورن!

توی مصر، میرن یه جا می‌شینن قلیون می‌كشن!

توی امارات متحده عربی، ۴ نفرشون دست می‌زنن و یه نفرشون می‌رقصه!

توی روسیه، از همدیگه رشوه می‌گیرن!

توی ژاپن، هیچوقت ۵ نفر دور هم جمع نمیشن! چون همیشه حداقل ۳ نفرشون سركارن!

توی هند، یا با همدیگه می‌رقصن و یا میرن سینما و رقص تماشا می‌كنن!

توی كوبا، هر وقت ۲ نفر یا بیشتر یه جا جمع بشن از كاسترو تعریف می‌كنن!

توی سوریه، از ترس بلافاصله از همدیگه جدا میشن!

توی كره جنوبی، با هم یه شركت راه میندازن و یه كالای ژاپنی رو كپی می‌كنن!

توی مكزیك، دو نفرشون دوئل می‌كنن و یه نفرشون ناظر دوئل میشه و دو نفر دیگه هم گیتار می‌زنن!

توی ایران، یا پشت سر بقیه غیبت می‌كنن یا روزنامه راه میندازن یا یه جلسه سخنرانی ترتیب میدن یا به یه جلسه سخنرانی حمله می‌كنن یا از حرف زدن و سوتی‌های همدیگه ایراد می‌گیرن یا یه نفرشون رو میذارن وسط و ۴ نفرشون متلك بارونش می‌كنن یا الكی می‌خندن یا یه پیتزا فروشی باز می‌كنن یا بدون هیچ صحبتی می‌ایستن و چشم و سرشون رو می‌چرخونن و مردم رو نگاه میکنن یا یه شركت كامپیوتر و اینترنت راه میندازن یا میرن یه چت روم توی یاهو مسنجر می‌سازن یا یه وبلاگ دسته‌جمعی می‌سازن یا گروه اینترنتی راه میندازن!

پی نوشت: این مطلب برام میل شده بود و من اطلاع دقیقی از منبع اون ندارم.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0 توسط مهدی قمی| |

تو را دوست دارم كه روياي تو

ستونهاي اين سقف نيلوفريست

تو را دوست دارم كه روز تو عيد

شب قصه  هاي تو ماه و پريست

تو را دوست دارم كه دنياي تو

به آرامي خوابهاي من است

تو را دوست دارم كه نام تو را

 نوشتند برسينه ي سنگها

به پيشاني سبزه ها عيدها

در آرامش باغ آهنگها

تو را دوست دارم كويري و باغ

تو را دوست دارم رهايي و شاد

تو را دوست دارم بزرگي و سبز

تو را دوست دارم ........

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:11 توسط مهدی قمی| |

دلم می خواد اون طوری که هستم من رو ببینی

چطوری فکر می کنم، حرف می زنم، نگاه می کنم و یا حتی عصبانی می شم دلم می خواد باورم کنی همون طوری که هستم

من کمي تنها ، البته بي کس، و از يادها رفته...

.....................................

...................................

پی نوشت : دو خط بالایی رو بنا به دلایلی حذف کردم ( عصبانی بودم چیزی نوشتم ) شما ببخشید


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 11:34 توسط مهدی قمی| |

مگذار که درو از رخت ای یار بمیرم

یک ره بگذر بر من و بگذار بمیرم

میرم به قفس بهتر از آن است که در باغ

از طعنه مرغان گرفتار بمیرم

گفتی به تو گر بگذرم از شوق بمیری

هر مشکلی آسان شود از مستی و ترسم

ساغر شودم خالی و هوشیار بمیرم

با این همه حسرت به قفس زیستم اما

آید چو گل از باغ به بازار بمیرم

خارم مشکن در جگر از بوی گل ای باد

بگذار که از حسرت گلزار بمیرم

صباحی بیدگلی

نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:30 توسط مهدی قمی| |

ای کاش می تونستم فراموش کنم

تمام اون چیزهایی که شده سوهان روح ام

ای کاش می تونستم همه ی حرفای دلم و یک جا بریزم بیروووووووون!

ای کاش می تونستم داد بزنم و تمام حرفای دلم رو بهش بگم!

بگم که داره اشتباه می کنه، بگم پس من چی؟

اما نمیشه!

ای کاش می تونستم .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 9:33 توسط مهدی قمی| |

مرگ من سفری نیست

هجرتیست از سرزمینی كه دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش............

 چند شب پیش خواب دیدم که دارم می رم یه سفر خوب، اما لحظه آخر جلوم رو گرفتن و گفتن پروند ات تکمیل نیست وصیت نامه نداری نمی تونی به این سفر بیای

منم همه کارم رو کردم که به اون سفر برم وصیت نامه رو نوشتم، خمس مالم رو دادم، حتی شعر سنگ قبرم رو انتخاب کردم و اینجا گذاشتم که اون بالایی بدونه پرونده تکمیله کارم رو راه بندازه

دلم می خواد تو گرمای سوزان عرفات لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و نعمته لک و الملک لبیک لا شریک لک لبیک بخونم،  برای کبوتر های بقیع گندم بریزم، کوچه های بنی هاشم و ....  تو که همه این ها رو خوب می دونی،پرونده ام اگه ناقصی داره اگه گناهی تو نامه اعمالم ثبت شده که مانع رفتن من به این سفر می شه خودت به بزرگی و کرم ات پاکش کن.

خدا جون، من آماده سفرم، خودت که می دونی خیلی وقته منتظرم، بلیط های سفرم منتظر اوکی کن

پی نوشت: این شعر بالا رو از شاملو انتخاب کردم اگه دوست دارید تا آخر این شعر بخونید صبر کنید چند وقت دیگه بیاد از روی سنگ قبرم بخونید در ضمن فاتحه ام یادتون نره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:46 توسط مهدی قمی| |

 

مانده ازشبهای دورادور

برمسیرخامش جنگل

سنگچینی ازاجاقی خرد

اندروخاکسترسردی.

 

همچنان کاندرغباراندوده ی اندیشه های من ملال انگیز

طرح تصویری درآن هرچیز

داستانی حاصلش دردی.

 

روزشیرینی که بامن آتشی داشت

نقش ناهمرنگ گردیده

سردگشته  سنگ گردیده

با دم پاییزعمرمن کنایت ازبهارروی زردی.

 

همچنان که مانده ازشب های دورادور

برمسیرخامش جنگل

سنگچینی ازاجاقی خرد

اندروخاکسترسردی.

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 13:14 توسط مهدی قمی| |

تا حالا با خودت فکر کردی که چرا مرگ تلخه و زندگی شیرین؟

 

              آخه زندگی دروغ و مرگ حقیقت!


عاشقي هست از معشوق نيست اثري!مردمان را چه ميشود اينروزها نمي دانم!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:2 توسط مهدی قمی| |

آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یكنفردر آب دارد می سپارد جان.
یك نفر دارد كه دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می‌دانید.
آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید
كه گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان كه تنگ میبندید
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یك نفر در آب دارد می‌كند بیهود جان قربان!
آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یك نفر در آب می‌خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می‌كوبد
باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه‌هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده درگود كبود و هر زمان بیتابش افزون
می‌كند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این كهنه جهان را باز می‌پاید،
می زند فریاد و امّید كمك دارد
آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشایید!
موج می‌كوبد به روی ساحل خاموش
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:
-"آی آدمها"...
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیك
باز در گوش این نداها:
-"آی آدمها"...

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:24 توسط مهدی قمی| |

این روزا کـــه داره میگذره من رو یاد شعـــری میندازه  که معین خونده بود

همه رفتند کسی دور و بـــرم نیســـت  که این بی کس شدن در باورم نیست ....

همه چی تموم شده یاد اون روزای خوش به خیـــر. رفیقایی بودن دوست داشتنی

یه دوستــی بود که همش میگف ما تــا آخر خـــط هستیم نمیدونستـــم این خــــط یه روزی تموم میشـــه

 دیگه تو این دوره زمون به خطم نمیشه اعتماد کرد 

حیف که همه فعل ها بودنه ای کاش می شود جای بودن هست بذاریم!!! ولی حیف نمیشه هنوز اونا هستن و منم هستم ولـــی انگار یه دیوار ۲۰متــــری کشیدن این وســــط دوست داشتــم زمان بر میگشت به خیــلــی وقــت پیش اگه میشد ای خدا چی میشد مثل قدیم ها تو کوچه مردها

همیشه اینجوری بودم نه یک سر پر غم ـ ـــ ـ  ـ ـ و ... خیلی سختـــه که یک دفعـــه هرچی داشتی از دستت بپره مقصـر خودمم این رو میدونم ولــی بازم از خیلـــی ها  دلم گرفته که میتونستن بهــــتر باشن و نخواستــــن که باشن

شایـــد اینجا خیلی خرابکاری کردم با خیلی جنگ و دعوا کردم ولـی تـــه این دل وا مونـــده چیزی نیست همش واسه خنده است

نمیدونسم که وقـتی همرو Game over  میکنی یه روزی میرسه که خودتـــم  Turn off بشی هر بازی آخری داره هیچ بازی بدون The End نیســـت

دیگه هیچی واسم نمونده از اون جمعی که گفتــم. فقط  یه چیزی تو مایه های برفک های TV  مونده  دیگه با هیشکی رفیق نمیشم آخه ... آخه .ـــ آخه آأم با معرفـــت کم گیر میاد سرد و دل گیـــر ــ ـ ـ ــ ــــــــ ــ ـ ــ ــ ــ ـ ــ ـ ــ       ــــ ــ ــ ـ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ــ  درستـه

 کاش می تونستم برم، ازجایی که الان هستم

نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:32 توسط مهدی قمی| |

خسته نباشد با غیرت ها

 خسته نباشید سربازان دلاور آبی خسته نباشید عمو فیروز

 خسته نباشی پادشاه تاكتیك   خسته نباشی سلطان رجز آقای خوشمزه

 واقعا خسته نباشید كه رکورد سنگین ترین شکست های استقلال رو به نام خودتون ثبت کردید.

نقش یه سرمربی به اصطلاح بزرگ برای شوك دادن به یك تیم اومده رو كجا باید دید؟؟

 یك مربی به اصطلاح بزرگ كجا باید بزرگی خودش رو نشون بده؟؟؟

 شكست از پاس تو ازادی رو گفتم اول حضوره.

 تحقیر شدن جلوی نفت ته جدولی تو ازادی رو زدیم به حساب تمرین كمتراز 25 جلسه.

بازی زیر صفر جلوی صبا رو زدیم به حساب عدم هماهنگی و قدرت صبا

شكست جلوی سپاهان رو گذاشتیم به حساب استرس دربی

بازی افتضاح و ترس تو دربی و تك مهاجمه بازی كردن جلوی لنگ و تركیب فوق العاده

افتضاح كه داده همه رو در اورد قبل بازی رو یه بچه دوساله هم میدونست چه

سرنوشتی درانتظارمونه. شانس اوردیم پرسپولیس از ما ترسو تر بود. 

له شدن و خورد شدن حیثیت استقلال تو ورزشگاه آزادی

 شكستی كه تاریخ اس اس به خودش ندیده بود تو 30 سال اخیر.

حالا هم که انگار عادت کردیم تو هربازی کمتر از دو تا نخوریم

اگه یه بازی رو یک هیچ ببازیم اون روز باید جشن بگیریم.

 نقش سرمربی كوچیك  استقلال رو كجای این نتایج باید جستجو كرد؟؟؟!!!! 

تیم بزرگ سرمربی بزرگ میخواد

این تیم ژنرال می خواد نه کاپلو قلابی و عمو فیروز جنجالی 

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:55 توسط مهدی قمی| |

گر چرخ به کام ما نگردد کاری بکنیم تا نگردد

هرگز قد مردمان آزاد در زیر فشار تا نگردد

اندر کف مردمان آزاد نود گره ای که وا نگردد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 13:18 توسط مهدی قمی| |

((خسته شدیم آخه چقدر کارکنیم، تو این اداره فقط واحد ما که داره خوب کار می کنه بقیه اومدن تفریح، آخر سر هم پاداش نصیب اونا می شه هیچ کس هم از ما تشکر نمی کنه آخه کارشون تو این اداره چیه؟ چهارو پنج نفر نشستن تو یه اتاق معلوم هم نیست دارن چی کار می کنن  تمام زحمت این اداره افتاده روی دوش ما شدیم پدرخوانده بورس ما کار می کنیم حقوق اونا می گیرن. فکر شو بکن اگه یه روز ما نباشیم اینجا چه وضعی پیدا می کنه؟ ))

روز پنجم عید اومده بودم سر کار که این صداها رو شنیدم اول فکر کردم از همکارای اداره هستند. رفتم به سمت صدا تا با اونا صحبت کنم که دیدم کسی اونجا نیست و اون صداها متعلق به دیوار های اداره است. در و دیوار اداره، از تعطیلات استفاده کردند و داشتن اتفاقات یکسال گذشته رو مرور می کردند.

کنجکاو شدم ببینم درباره چی دارن صحبت می کنن آروم و بی صدا سر جام وایستادم تا بقیه حرفاشون رو بشنوم

دیوار سمت راستی که رنگ و روش از بقیه دیوارها سفید تر بود گفت: جون داداش خسته شدم اینقدر که این کلمات تو سال گذشته شنیدم الان یه سه چهار روزی که نه از غیبت خبریه، نه از دورغ؛ نه از تهمت و نه زیر آب زدن کاش همیشه عید باشه، من عید رو خیلی دوست دارم.

دیوار سمت چپ آهی به نشانه تایید کشید و با نا امیدی گفت: به نظرت آدمای این اتاق ها از مرخصی که برگردن متحول شدن یا نه؟ به نظرت کدومشون موقع سال تحویل وقتی داشته دعای حول حالنا الی الحسن الحال می خونده تصمیم گرفته که خوبی های امسالش از پارسالش بیشتر باشه؟

خلاصه در و دیوار اتاق داشتن با هم دردل می کردن که یکدفعه سقف اتاق من رو دید و فریاد زد وای سر دستشون اومد و دیگه هیچ صدایی از در و دیوار اداره در نیومد.

پی نوشت ۱: این مطلب تخیلی و حقیقت نداره فقط داشتم با خودم فکر می کردم اگه دیوار های اینجا زبان داشتن چه خاطر های تلخ و شیرینی رو که بیان نمی کردن.

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:27 توسط مهدی قمی| |

از بچگی تنها تصوری که از عید داشتم اسکناس های هزاری بود اونم نو و تاه نخورده ، من عاشق عیدی گرفتن بودم مبلغش برام مهم نبود فقط دوست داشتم عیدی بگیرم، اولین عیدی که میگرفتم تازه بوی عید به مشامم می رسید و می فهمیدم که عید اومده. اما یه چند ساله ای که نه تنها عیدی گرفتنم قطع شده، بلکه افتادم رو دور عیدی دادن. اصلا نمی فهمم که عید می آد که تمام می شه، همش منتظرم که یه نفر بهم عیدی بده اما هر سال بدتر از پارسال

یادش بخیر مادربزرگم سرلیست عیدی هام بود، بنده خدا تازه ورژن عیدی دادنش افتاده بود تو ۲ هزاری و ۵ هزاری که یدفعه ترکمون کرد و رفت ، خدا بیامرزدش. خیلی دوست داشتنی بود.

نمی دونم چرا تا بحث عیدی دادن پیش می آد نا خودآگاه تصویر تمام کسی که ازشون عیدی می گرفتم جلوی چشم هام ردیف می شه، آدم هایی که الان دیگه توی این دنیا نیستن مادربزرگم، پدربزرگم، داییم، مادرم و خیلی های دیگه که فقط یه خاطره ازشون برام مونده.

خاطرهایی که هر کدمشون برام حکایت داستان شب رو پیدا کرده و تا یکیشون رو به یاد نیارم خوابم نمی بره.

سال داره عوض می شه، همه چیز داره نو می شه، اما نمی دونم چرا زخمه های کهنه من نو شدن دلم برای تمام کسی که از دستشون دادم تنگ شده، دلم می خواد یه بار دیگه ببینمشون حتی تو خواب ازشون عیدی بگیرم  تا بوی عید یه بار دیگه حس کنم.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 14:33 توسط مهدی قمی| |

معلم

معلم پای تخته داد میزد


صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش
به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها ،


لواشک بین خود
تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای (( جوانان )) را ورق میزد


برای
اینکه بیخود های وهوی و با آن شور بی پایان ،

تساوی جبری را نشان می
داد

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک


غمگین
بود

تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است
.

از میان جمع شاگردان
یکی برخاست ،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد
...

به آرامی سخن سر داد
:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است
.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره
گشت و

معلم مات بر جا ماند


و او پرسید : اگر یک فرد انسان، واحد یک
بود

.
آیا باز یک با یک برابر بود ؟


سکوت مدهوشی بودو سوالی سخت
.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود


و او با پوزخندی گفت
:

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود


آنکه زور و زر داشت بالا بود و
آنکه

.
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود


اگر یک فرد انسان،
واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه میداشت بالا بود


وان سیه
چرده که مینالید پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان، واحد یک بود


این
تساوی زیرو رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود


نان و مال
مفتخواران از کجا آماده میگردید ؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد
؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد
؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت ؟


یک اگر با یک برابر بود


پس
چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
:

بچه ها در
جزوه های خود بنویسید :

 
یک با یک برابر نیست 
 .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 19:27 توسط مهدی قمی| |

من نمی دانم این چه اصراری است که اهل هنر دارند در نبوسیدن دست قدرت!"

نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:40 توسط مهدی قمی| |

کاش می شود  لحظه های از زندگی رو با سرعت نور حرکت کرد 
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:14 توسط مهدی قمی| |

بعد از کل بدبختی یک روز مرخصی گرفتم ( بماند حالا که با چه مصیبتی رئیس محترم راضی شد تا برگه مرخصی رو امضاء کنه ) تا به قول خودمون بیام شمال تفریح و استراحت

اما چمشمتون روز بعد نبینه از وقتی وارد نوشهر شدم بارون که از آسمون به زمین می باره خونه نشین شدیم رفت

 ای کاش تهران می موندم

الان که می خوام راه بیفتم یه آفتاب زده بیرون بیا بیین انگار خورشید خانم از ما خوشش نمی اومده که خودش به ما نشون نداده.

به هر حال ما که تمام این ۳ روز تو خونه بودم ازپشت پنجره بارون رو تماشا کردم ( که البته خیلی هم تماشایی بود ) و هیچ جایی نتونستم برم یه روز مرخصی هم خراب شد

شانس مهدی ببار

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:12 توسط مهدی قمی| |

اگر جنسیت شما مذکر و سن قانونی شما نیز از 18 سال گذشته باشد، با سدی به نام خدمت اجباری یا سربازی روبرو شد ه ا ید. بنا بر قانون اساسی  تمامی مردان ایرانی باید پس از اتمام سن هیجده سالگی به مدت 20 ماه در یکی از واحد های نظامی و انتظامی خدمت کنند. البته تبصر های و متمم های از جمله معافیت تحصیلی و معافیت های دیگری وجود دارد که می تواند باعث تعویق یا لغو خدمت سربازی هم بشود. قانون سربازی یا خدمت اجباری تقریبا در تمامی کشورهایی که از یک ارتش نظام مند و قدرتمند برخوردارند اجرا می شود و هر کشور بنا به ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه خود این قانون را اجرا می کند. در کشور ما نیز بنا به دلایلی همچون تهدیدات خارجی و جوان بودن سن جامعه از شیوه فراخوان عمومی برای خدمت اجباری استفاده می شود این شیوه همانی است که در نظام سیاسی قدیم ایران نیز اجرا می شد با این تفاوت که بعد از سال 57 دختران از انجام خدمت سربازی معاف شدند. اما به نظر می رسد این روش با توجه به تغییر سطح زندگی ایرانی نیاز مند تغییراتی اساسی باشد.

یه مدتی که این کابوس به سراغ من هم اومده و بعد از تمام شدن درسم متوجه شدم که ای دل غافل باید بریم سربازی، گشتیم راه های فرار از سربازی رو پیدا کردیم که یکیش معافیت پزشکی بود. تو مراحل کمیسیون هستم و به احتما 90 درصد معاف می شم. خیالتون تخت من سربازی برو نیستم

پی نوشت:

خدمت سربازی، دورانی برای سربه‌راه شدن؟

بعضی از پدر و مادرها البته آنهایی که کمی سن و سال بیشتری دارند معتقدند که سربازی آدم را "می‌سازد"  به‌خصوص برای جوانانی که کمی بی‌قیدند و خیلی مرتب و منظم نیستند و به قولی «باری به هرجهتند». از این جهت هم من غصه ای ندارم چون فوق العاده سر به راه هستم و نیازی به سربازی ندارم.

             خیالتون تخت من سربازی برو نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستم

نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:46 توسط مهدی قمی| |

از غريو ديو توفانم هراس

وز خروش تندرم اندوه نيست،

مرگ مسكين را نمي گيرم به هيچ.

استوارم چون درختي پا به جاي

پيچك بي خانماني را بگوي

بي ثمر با دست و پاي من مپيچ.

مادر غم نيست بيچيزي مرا:

عنبر است او، سال ها افروخته در مجمرم

نيست از بدگوئي نامهربانانم غمي:

رفته مدت ها كه من زين ياوه گوئي ها كرم!

ليك از دريا چو مرغان پر كشند

روي پل ها، بام ها، مرداب ها ـ

پا برهنه مي دوم دنبال شان.

وقت كانسوي افق پنهان شوند

باز مي گردم به كومه پا كشان،

حلقه مي بندد به چشمان اشك من

گر چه در سختي به سان آهنم . . .

يا اگر در كنج تنهائي، مرا

مرغك شب ناله ئي بردارد از اقصاي شب،

اندهي واهي مرا

مي كشد در بر، چنان پيراهنم. 

همچنان كز گردش انگشت ها بر پرده ها

وز طنين دلكش ناقوس

وز سكوت زنگ دار دشت ها

وز اذان ناشكيباي خروس

وز عبور مه ز روي بيشه ها

وز خروش زاغ ها

وز غروب برف پوش ـ

اشك مي ريزد دلم . . .

گر چه بر غوغاي توفان ها كرم

وز هجوم بادها باكيم نيست، 

گر چه چون پولاد سرسختم به رزم

يا خود از پولاد شد ايمان من ـ 

گر بخواند مرغي از اقصاي شب

اشك رقت ريزد از چشمان من.

شاملو

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:15 توسط مهدی قمی| |


Design By : Night Skin